تبليغاتX
باز باران با ترانه
ادبی
بذاردستاتو ببوسم بوی خاک وخون گرفته

بوی مین بوی گلوله بوی آسمون گرفته

تو ترانه یه جنگی یه نبرد نا برابر

دستاتو بذاربگیرم به منم بگو برادر

پرحسی پر احساس دستاتو می دی به عباس

می ری تا اخرجاده وارث عطر گل یاس

کاش می شد همسفرت شم یا غبارسنگرت شم

کاش می شد قطره اشک گریه های مادرت شم

یادگارازتو یه پوتین یه چفیه یه پلاکه

همه قصه همینه یه فرشته روی خاکه

به قداست پلاکت یا به حرمت لباست

بذار دستاتو ببوسم به نشونه سپاست

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:4  توسط افتابگردون | 

دیوانگی است بی تو اززندگی سرودن

ازعشق قصه گفتن از بودن ونبودن

هرچه بهار بی تو پاییز زرد وسردیست

هرچه ترانه بی تو انگار شرح دردیست

باید شبیه باران یک اسمان ببارم

تا باورت شود که تیره است روزگارم

هرروز مثل دیروز ارام تر  ز مرداب

هر شب اسیر کابوس در دستهای گرداب

حالا که روزها را معکوس میشمارم

دیگر چه فرق دارد پاییز با بهارم

زیباترین خیال رویای عاشقانه

دیگر رسیده وقتش برگرد سوی خانه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 12:6  توسط افتابگردون |